سفارش تبلیغ
صبا ویژن

گفتگوی رو در رو...

نظر

 امروز روز اول سال 91، روز اول نوروز است و من با خود می اندیشم به هفته ی پیش؛ به این که هفته ی پیش این موقع چه می کردم؟ یک هفته ای هست که کارم همین شده, در لحظات مختلف ناگهان از خود می پرسم که هفته ی پیش این موقع چه می کردی و کجا بودی؟ امشب آخرین شب این سوال است. هفته ی پیش این موقع، آخرین نماز جماعت کاروان کوچک کربلای ما داشت توی نمازخانه ی هتل بغداد برگزار می شد و ما 35 نفر زائران کربلا دعای توسلی خواندیم به عنوان وداع و نشستیم دور هم چای خوردیم ( از همان چای شیرین های معروف عربها) و عکس یادگاری گرفتیم.

پاسخم به سوال دیشب اما به شیرینی پاسخ امشب نبود. دیشب به یاد آوردم آخرین نماز جماعت را در حرم آقا حضرت عباس(ع) و بعد هم زیارت وداع را! و بعد ...

حرم ابالفضل علیه السلام برای من بغض داشت. انگار کسی گلوی تو را گرفته و می فشرد. سخت است گریه کردن آنجا اما پایم به حرم آقا اباعبدالله که رسید بغضم ترکید. می خواستم فریاد بزنم از غم دلتنگی، حس عاشقی که او را از معشوقش، حس بنده ای که او را از ارباب جدا می کنند، عبدی که یک عمر مشتاق دیدن اربابش بوده و حالا که تازه به او رسیده و هنوز سیر نشده از دیدارش, هنوز درد دوری را کامل بازگو نکرده و از روزهای هجران نگفته, دستش را می گیرند و می کشند و می برند.شب آخر عجیب دلتنگ بودم. بدی اش این بود که بین دیدار این برادر و آن برادر حیران بودم. بین الحرمین انگار وادی حیرانی است. بین الحرمین بدجایی برای دل عاشق است!یک تکه از دلت این طرف می ماند و تکه ی دیگر آن طرف و هردو تو را به سوی خود می کشند. اما چه بگویم از ادب و وفای این سقای کربلا که تو را راه می اندازد و هل می دهد که بروی پیش سرورش، پیش برادرش. نمی گذارد زیاد پیش خودش بمانی و می فرستدت آن طرفی.

.

.

.

ادامه دارد...

پ.ن.: کارم شده حساب و کتاب یکسره. حساب و کتاب اینکه چه کار خوبی کرده بودم که لایق این دعوت شدم؟ یا اینکه دعای کدام نفس حقی برایم مستجاب شده؟ قبل از این فکر می کردم که عاشقم، عاشقی را تازه آنجا به من یاد دادند. فهمیدم که عاشقی یعنی تشنه بودن و حالا چه خوب تشنگی را می فهمم.