سفارش تبلیغ
صبا

گفتگوی رو در رو...

نوشته های روزانه دوباره

    نظر

امروز 18 دی ماه 96

 بعد از مدتها دوباره وبلاگم! وبلاگ دوست داشتنی و عزیزم که هرجا بروم و هر شبکه مجازی که صفحه باز کنم باز هم وبلاگم سرور آنها خواهد بود. الان حدود 15 سال هست که وبلاگ داری میکنم. هرچند دوتا وبلاگ اولیه ام به کلی از بین رفته اند. اما اینجا مثل یک گوشه دنج یا مثل پلی به گذشته ام، به سوده ای که بوده ام و تغییرات مشهود و نامشهودم در این سالها، همچنان پابرجاست.

حالا دوباره آمده ام اینجا! حتی اگر مثل این چندوقت یکساااال باشد که چیزی ننوشته باشم. این یکسال، این یکسالی که اتفاقاتش خیلی بیشتر از همه یکسالهای قبلی ام بوده. از به دنیا آمدن دختر دومم که بهترینش بوده تا فوت برادرزاده عزیزم که بدترینش بود و خیلی چیزهای دیگر این وسطها...

به هرحال تصمیم گرفته ام که بنویسم. چه اینجا چه توی اینستاگرام. تصمیم دارم هرروز بنویسم. قلمم مدتهاست خشک شده و خبری از آن نوشته های خوب و خلاقانه گذشته ام نیست،تعریف از خود نباشد،بنویسم از هر چیزی، سیاسی تا طنز و خانوادگی... فقط بنویسم.


خوشحال میشم نظرات شما را پای نوشته هایم بخوانم. به من روحیه و انگیزه قوی تری می دهد.


وقتی که باید باشی

توی اینستاگرامم هم نوشته ام. که امروز دهمین سالگرد ازدواجمان است و چقدر فکر می کردم که این دفعه جشن خاصی خواهیم گرفت. اهل این اداهای جشنهای آنچنانی و همه فامیل را دعوت کن و ریخت و پاش که نیستیم و جشنهایمان دوتایی و سه تایی بوده است، تاحالا. ولی منظورم از خاص بودن، برنامه ریزی های فوق العاده و غافلگیر کننده شوهرجان است، که هربار بیشتر از قبل مرا غافلگیر می کند، نه از باب هزینه و قیمت هدایا، بلکه از باب شیوه برگزاری سالرد ازدواجمان.

غافلگیرکن امسالمان اما من بودم. وقتی سه روز زودتر و قبل از اینکه برود، هدیه اش را دادم، یک حلقه نقره!  چشمک گفتم میخواهم پیشنهاد ازدواج بهت بدهم! جالب بود حلقه خودش که پلاتین هم بود، پارسال قبل از سفر مکه مان در گیت فرودگاه جا ماند و پیدا هم نشد!!

شوهرجان اما آنقدر مشغله اش زیاد بود و تازه از ماموریت رسیده بود که اصلا فرصت نکرده بود به سالگرد ازدواج فکر کند، و بعدش هم که میخواست دوباره برود. بعدش یعنی همین الان که رفته و نیست.


شاید امسال بهترین هدیه ای که می توانستم بگیرم از او، بودنش اینجا، کنارم بود. 

 

خدایا هرکجا هست به سلامت دارش


این سیب هزار چرخ خورده

تقریبا سه ماه از پست قبلی ام می گذرد. نیامده ام بنویسم که چقدر به اهدافم نزدیک شده ام یا دور. قرار نیست گزارش کار به کسی بدهم چون اهدافم شخصی هستند، وقتی به ثمر بنشینند البته که دیگران را درگیر خواهند کرد ولی فعلا پیشرفت و پس رفتشان به خودم مربوط است.

البته پیشرفت چندانی نداشته ام و برنامه ریزیهایم موفق از آب درنیامده اند. ولی ناامید نیستم و به ماههای آتی فکر میکنم. موفقیت نزدیک است ولی سخت است.

چندوقتی دوباره هوایی دانشکده ادبیات و رشته کارشناسی ام شده بودم. توی سایت دانشگاه دنبال خبری می گشتم که یکهو دیدم نشسته ام از صفحه گروه ادبیات انگلیسی دانشکده ادبیات، عکسهای اساتید را میبینم و به پروفایلشان سر میزنم. پرت شده بودم به روزهای خوب سال اول دانشگاه. وقتی که ترمکی بیش نبودیم. دیدم استاد محبوبم که برای دوره دکترا به تهران رفته بود، حالا برگشته و دوباره اینجا درس می دهد. دیدم مقطع ارشد رشته خودم در دانشکده تاسیس شده و آهی از روی حسرت کشیدم. یاد روزهایی افتادم که داشتم منابعم را تکمیل می کردم که این رشته را شرکت کنم و ناامید شدم وقتی دیدم نمیتوانم برای درس خواندن به جایی غیر از مشهد یا نیشابور بروم. یاد تغییر رشته ام افتادم و رتبه خوبی که آوردم ولی بازهم مشهد قبول نشدم. حالا دانشگاه همینجا بغل گوشم برای ادبیات انگلیسی دانشجو می پذیرد ولی من دیگر آن آدم قبلی نیستم.

من تصمیم گرفته ام، بعد از حدود سه سال بلاتکلیفی و فکر و فکر و فکر و تحقیق و مشاوره فهمیده ام که به چه درد می خورم و قدم در آن راه گذاشته ام. نباید خاطرات و عکسهای ده سال پیش، حواسم را پرت کند و هواییم کند و مانعم بشود.